|
به دلیل مسدود بودن کامپیوتر این پست با تاخیر نوشته شد،لذا از شما خواهشمندیم با تاخیر این پست را بخوانید دیروز 5شنبه سر سفره ی نهار و خوردن عشق بنده(آبگوشت) ناله ی موبایلم به صدا در میاد که اهای اس ام اس اومده واست گوشیمو باز میکنم یکی از بچه های دوران دبیرستان اون میگه:سلام همطاف،امروز عصر با 3 4 تا از بچههای قدیمی میخوایم بریم کنار دریا،منتظریم که بیای من:ساعت چند؟اگه خواستم بیام خبرت میدم اون:ساعت 7 به بعد،خواستم بیام نه ،باید بیای!الله اکبر یهو زنگ مغزم به صدا در میاد
یادم به شب قبل میوفته!(همینجور این پست و با تاخیر بخونید دیگه) که به مامانم گفتم با خاله ها بر نامه بریزه عصر 5شنبه بریم دریا شنا و قراره همه بیان! و من در راه دوراهی میمانم! در طی مشورتی کوتاه با آبجی بزرگه تصمیم به رفتن با دوستام کردم در طی مشورتی با آبجی یکی مونده به خودم تصمیم به رفتن با مامانینا کردم حالا درک میکنی که دوراهی خیلی بده از اون طرف خودت پایه گذاره شنا باشی از یه طرف دیگه دوست داشته باشی دوستاتو ببینی در طی کشمکشهای درونی و بیرونی قرار شد با دوستام برم عصر تنها در خانه! همه رفتن و من ناراحن از نرفتن آماده شدم واسه رفتن! رفتن یا نرفتن مساله این است...! قرار رافائل: نشسته منتظر دوستام.یه دختری پیاده شد از ماشین نه نمیشناسمش،اما انگار دنبال کسی میگرده نه به من چه،اصلا نمیشناسمش میاد نزدیکتر،چشمامو جمعتر میکنم تا شاید یه آشنایی ببینم اون خانم هم احساس آشنایی میکنه با من! بله یک ذره آشنایی دیدم،اما چقدر تغییر (با اینکه اونم منو نشناخت اما تغییرات من کمتر بود!!) بعد از بغل و ماچ و موچ منتظر آن 2 3 تن گرامی ماندیم همچنان نسیمی واقعا آرامش دهنده لپمو نوازش میداد و 2 تن را دیدیم که چون لشکر شکست خورده می آیند و باز هم در بغل و ماچ و موچ.... کنار دریا نشستیم و شروع به حرف زدن ...اونقدر حرف زدیم که دلمون ضعف رفت در یک تصمیم جددددددددی رفتیم داخل رافائل که یعنی شام بخوریم در کشمکش چی بخوریمو چی نخوریم بنده ی مبارک گفتم:بچه ها راستی پیتزای زیتون هم بد نیستا که در یک لحظه دوستامو دیدم که مثل فنر از جا پریدن که چی؟ که بریم زیتون بعد از کلی نذر و نیاز و التماس که خدایا من و به سلامت نزد آغوش خوانواده برسان (قرار بود با ماشین دوستم بریم تا زیتون) در ماشین نشستیم حالا زیتون:بچه ها بریم بالا بشینیم(اینم باز از فرمایشات بنده بود) بعد از طی چند پله وای چه میببینم جا خالی نداره! بچه ها :بریم همون پایین من:نه حالا یکی پا میشه خلاصه نشستیم و هی خنده هی خنده پیتزا اورده شد همراه سیب زمینی و ما خوردیم و نوش جانمان شد و گوشت شد به تنمون!ساعت 11 در راه برگشت به خانه! همین دیگه پ ن :فقط نمیدونم چه دعایی در حقت کنم ،خودت بگو چه دعایی کنم بهترته که .......
|