|
من نیز تمام میشوم.تنها چیزی که از من خواهد ماند
نمیدانم چیست؟شاید تنهاییم باشد و بماند.شاید آنجا نیز تنهاییم تنهایم نگذارد.من
از گذار روزگار فقط به چشم خویش بی مهری را دیدم.عشقهایی دیدم که سراسر هوس بود.دلهایی
دیدم که ای کاش هیچوقت چشمی برای دیدن هیچ چیز جز دیدن خدا را نداشتم.
من نیز تمام میشوم و میروم.شاید تو خواهی ماند.شاید
شماها بمانید.شاید اولین کارتان قطره اشکی باشد.اما نمیدانم فردایش کسی از من یادی
خواهد کرد.؟
کسی خواهد آمد مثل من.مثل من اآمثال منی که در دنیا
نیست!
آمدم در دنیا.به من قول داده بود که دنیای خوبی
است.به من قول داده بود که آدمیان محبت دارند
نمیدانم دیدن چشمم را به پای بد قولی او بگذارم یا
به پای فراموشی ادمیان؟!!!!!......
من نیز تمام میشوم.نمیدانم کجا و کی دوباره آغاز
میشوم.نمیدانم با تمام شدنم چه کسانی آغاز میشوند؟نمیدانم برای تمام شدنم چه کسانی
حتی قطره اشکی هم نمیریزند.نمیدانم و بیشتر از همه میدانم که هیچکس برای رفتن دلی
کوچک اشکی نمیریزد.نمیخواهم که بریزند.اشکهایی که از چشمان هوس بار و ار فرمان
مغزی آلوده و دلی سنگ هرگز نمیخواهم .اشکی
می خواهم که از دل من با خبر باشد.با رفتن من او نیز تمام شود
و وای می دانم که همچین اشکی را پیدا نمیکنم.
من نیز تمام میشوم.خواهم رفت پیش کسی که قول محبت
آدمیان را داده بود.بروم آنجا .پشت در چوبیش بنشینم.او را از خواب بیدار کنم با
آشکهایم به او بفهمانم او نیز بد قول است.بروم....
بروم و از آنجا عیش و نوش زمینیان ببینم.بروم و آنجا
صدای کشیده ای که روی صورت قلبی کوچک می خورد را بشنوم.
رفتم.خوب شد
رفتم تا بی حرمتی کوچک به بزرگ را نبینم.رفتم تا
دروغهای آدمیانی که از فکر من ایراد میگرفتند را نبینم.رفتم تا او راحتتر به 10000
ها نفر بگوید دوستت دارم
بگذار ثانیه ها بروند.دقیقه بدود.ساعت بگذرد
بگذار همه چیز تمام شود
آنگاه میبینی که شکستن دلی کوچک
چقدر بزرگ
بود...........
|